ای ول استــــــــــــــــــــاد...

یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دخترا تیکه مینداخت. 
 
یه بار دخترا تصمیم میگیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون . 
 
قضیه به گوش استاد میرسه جلسه بعد یکم دیر میاد سر کلاس 
 
میگه از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم گفتن با کارت دانشجویی شوهر میدن! 
 
دخترا پا میشن برن بیرون استاده میگه کجا میرید وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود!!!! 
 
 
عجب مخی بوده یارو 

فاضل نظری

از باغ میبرند چراغانی ات کنند   

تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند 

   

پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»  

 تنها به این بهانه که بارانی ات کنند  

   

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند  

 این بار میبرند که زندانی ات کنند  

 

ای گل گمان مکن به شب جشن میروی   

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند   

 

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست 

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند  

  

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست   

گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند ...

ساده ترین جواب!!!

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست.  

 

بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ 

 

واتسون گفت: میلیون ها ستاره می بینم. هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟ 

 

واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. 

 

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که ماه در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. 

 

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در موازات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد. 

 

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:
 

واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند ...... 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

پ.ن : توو زندگی ِ ما آدما، درک ِ بعضی چیزا خیلی ساده س... ولی ما هیچ وقت اونا رو نمی فهمیم....

گذشــــــــــــــــــته ها....

 

 

 

کنار او قدم می زنی شانه به شانه. تمام وجودت گوش جان شده ، برای شنیدن حرفهای شیرینش (به تعبیر تو... ) سرما وگرما برایت مفهومی ندارد. وقتی کنار او هستی دلت می خواهد تمام جاده های دنیا سر راهت سبز شود و تا آخرین روز دنیا فقط با او قدم بزنی؛ همدلانه. 

 

تا جایی که انتهایی برایش نیست. می خندی و احساس خوشبختی را با تمامی کم وکسری هایش ، در ذره ذره وجودت حس می کنی و از اینکه بخواهی تنها برای یک لحظه ؛ فقط برای چند ثانیه کوتاه ، تنها باشی و تمام جاده ها را با صدای قدمهای خودت طی کنی ، ترجیح می دهی هیچوقت نباشی و نه جاده ای در کار باشد و نه نگاهی منتظرت. لحظه به لحظه تمام این خاطرات شیرین ، به سرعت باد می گذرد ، بی آنکه تو حتی گذر آنها را متوجه شوی...

امروز از تمام آن سال ها و روزهای عاشقانه خیلی نمی گذرد،  یادت هست؟ چقدر زود آن روزهای خاطره انگیز از تو دور شدند ، تویی که خودت را عاشق ترین عاشق ممکن ها و نا ممکن های هستی می پنداشتی؟ چقدر زود بین تو و خوشبختی هایت فاصله افتاد؟ این روز های سرد و خاکستری که از سر تکرار، هر ثانیه  و هر ساعتش را از حفظی ، روی هر تکه از خوشی هایت پارچه ای سیاه به رنگ غم پهن کرده اند که تو حتی رغبتی به مرور کردن و یادآوری آنها نداری که تمام تلخی های امروز و از سر عادت شدن دیدار همان کسی که روزی با تمام وجودت به او دل بسته بودی و تمام دنیایت بود و بی او بهشت را هم نمی خواستی ، تمام این سردی ها ، بی کسی ها و بی پناهی ها چگونه بر سرت چون آوار ، هوار شد که تو حتی فرو ریختنشان را هم نفهمیدی... تو کجای این دایره تهی نشسته ای؟ 

 

نگاهی به پشت سرت بیانداز ، اینگونه نه، عمیق تر بنگر. تا خوشبختی فقط چند قدم مانده ، هنوز هم از آن روزهای زیبا خیلی فاصله نگرفتی ، فقط چند قدم به عقب برگرد. همه چیز ممکن است ، لحظه ها را دریاب... 

 

این ها را به خودت می گویی اما هیچ  نشانی از دل خوشی و امید نیست ، نگاه می کنی و می گذری ، می گذری و خود را در پشت خاطراتت جا می گذاری ، نگاه می کنی و می گذری و دلخوشی که از اکنون دلمرده گریخته ای... 

 

.

.

.

امشب دلم را برایت می نویسم...

امشب دلم را برایت می نویسم...


امشب همه ستاره ها به من نگاه می کنند

امشب ازآسمان بزرگترم و ماه می تواند روی سرانگشتانم بنشیند.

امشب زمین یک گهواره کوچک است ومن با تکانهای آرام آن بین ازل وابد دررفت وآمدم

امشب همه پنجره ها را باز می گذارم وهمه کوچه ها را به تماشا می نشینم به این امید که یک بار دیگرعبورتورا ببینم.

امشب دلم را برایت می نویسم.می دانم نامه ام را، حتی اگردرآخرین روزحیات زمین به دستت برسد، خواهی خواند.

بیا امشب به کوچه هایی که فردا میزبان قدمهای من و تو خواهند بود، سلام کنیم

بیا به یاد چشم هایی که در روزگارغم وغصه با ما گریسته اند، گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم... 

 

 

 

 

...

آمدی آیا؟!!!!!!!!

 

 

 ...............................................................

 

انگار در خود گم و در تو پیدا بودم

آمدی آیا!...یا هنوز نه!...

یا هنوز باید روزها را به یادت رج بزنم

شب ها با رویایی از رویایی ترین تصویر ِ حضورت به خواب بروم

آمدی دیدم یا ندیدم آمدی آیا؟

یا هنوز نه...!

ترسم این است که در شیرینی ِ رویای خواب هایم غرق باشم و تو بیایی...

باز هم فقط تو را در خواب دیده باشم

ترسم این است که تنها یک لحظه غافل بمانم در بی خبری

و... تو بیایی

آن وقت نفهم تو را، نبینم تو را، یا شاید هم نشناسم تو را

وای بر من اگر تو بیایی و من نبینم تو را...

آمدی آیا...!

یا هنوز نه

انگار در خود گم و در تو پیدایم... 

 

 

 

          

مرگ ِ زندگی...

 

 

دمی می آید و  

 

         باز دمی می رود.... 

 

                    اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که 

 

  

           که نفس آدمی را می برد... 

 

 

 

 

سکوت...

سکوت
 

سکوت

سکوت
.

.

.

من کَر شده ام یا تو لال؟


...

قهرکردن...

 

 

 

 

 

 

 

قهرکردن یک‌جور ابزار است برای آدمی که فعلا نمی‌تواند ادامه دهد، حرف دارد ولی حرف‌زدنش نمی‌آید، شاید ترسیده باشد از بلندی ِ صدای کسی، 

شاید از این‌که چیزی بگوید اوضاع را بدتر کند

آن‌قدر که بعد نشود هیچ‌جور درستش کرد؛ جواب دارد، خوب و گزنده اش را هم حتی، 

 

شاید بلد نیست چطور می‌شود هم بغض کرد، هم گریست، هم حرف زد، هم منطق جملات را رعایت کرد و هم حرف دل را زد. 

 

 بلد نیست یک جور داد بزند که هم ناز کرده باشد، هم اخم کرده باشد، هم دل‌خوری از چشم‌هایش معلوم باشد، هم دوستت دارمش پیدا باشد. شاید ...


آدمی که قهر می‌کند، می‌داند که کلمه وقتی زخم شد و نشست درست کنار بغض دل‌گیر آدم، سخت بشود جبرانش کرد یا کم‌رنگش حتی، 

 

برای همین سکوت می‌کند و یک‌جایی برای خودش آرام

می‌گیرد، بی‌حرف، ترجیح می‌دهد که توی دلش حرف بزند، داد بکشد، حاضر جوابی هم بکند حتی، ولی آن بیرون کسی نشود.


آدم که قهر می‌کند یعنی دلش می‌خواهد فرصت بدهد به خودش و به آن دیگری که بعدتر کلماتی دیگر شاید پیدا کند که بشود مرهم این وقفه‌ی افتاده میان دوست‌داشتنش و حضورش.


آدمی که قهر می‌کند به یک خاک‌ریز، یک سنگر، یک سپر نیاز دارد که کمی آرام بگیرد، که کمی احساس امنیت کند، که دوباره بشود که چشم باز کند و بخندد و بگوید سلام.

 
اگر این‌ها نبود که صدایش را می‌انداخت پس ِ سرش، با هرچه بلد بود و نبود می‌گزید و می‌رفت.

 آدمی که بی‌صدا قهر می‌کند٬ می‌خواهد که بماند، که دوباره بخواهد، که دوباره خواسته شود وگرنه که رفتن را بلد است، 

 

خوب هم می‌داند که از کدام راه برود که پشت ِ سرش هیچ نماند، هیچ نبیند.



همین! 

 

تیتراژ نابرده رنج



آهنگ فـــــــــــــــــوق العاده زیبای نابرده رنج


با صدای احسان خواجه امیری

آهنگ ساز: علیرضا افکاری

شعر: روزبه بمانی









دانلود با لینک مستقیم


حجم 2.81 مگ



پ.ن : خیلی قشنگه این آهنگ. یه حس آشنایی داره. به آدم آرامش میده.... بالاخره کار احسانه دیگه




-----------------------------------------------------------------------------------------------------



برچسب ها: دانلود تیتراژ،نابرده رنج،احسان خواجه امیری،دانلود نابرده رنج