افتاد
آن سان که برگ
آن اتفاق زرد می افتد
افتاد
آن سان که مرگ...
آن اتفاق سرد می افتد
اما او...
سبز بود و گرم
که افتاد
..................................
قیصر
امروز خبر فوت خواهر یکی از دوستام رو شنیدم... یه دختر 20 ساله... دانشجوی حقوق ِ دانشگاه تهران...
خیلی غمگین شدم... خیلی... دلم میخواست میتونستم کمکش کنم... یه چیزی بگم که آرومش کنه... ولی... حتی فکر این که خودم توو این شرایط قرار بگیرم خدایی نکرده... حتی فکرشم داغونم میکرد...دیدم توو این مصیبت هیچی آدمو آروم نمیکنه... هیچی... فقط یه داغ بزرگه که رو دل آدمه
من اگه یه روزی خدا خواهرمو ازم بگیره... میمیرم... فقط نمیدونم زهرا الان داره چیکار میکنه... خدایا بهشون صبر بده....
همین
سلام
وبلاگ قشنگی داری
اینم سایت و وبلاگ منه خوشحال میشم دیدن کنی
http://www.asan-charge.com/
http://asancharge.blogsky.com/
امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و سربلند باشی
خدانگهدار