دلتنگ ِ حقیقت زندگی ات که میشوی، سرگرم میکنی دلت را به خوشی هایی که حتی خودت هم نه سرش را میدانستی نه تهش را میدانی...
قصه اش را از بری... لحظه به لحظه اش را... حتی پایانش را...
اما تکرارش دورت میکند از هر چه سر در گمی و بلاتکلیفی هست...
اما به ته قصه که میرسی, حسرت دوری از آن حقیقت مطلق از یک طرف نفسهایت را به شماره می اندازد و قصه ی تکراری احساسات ِ سوخته ات از سوی دیگر
کی به خط آخر کتاب برسیم... خدا میداند... همان حقیقت ابدی...