حقیقت زندگی ام

دلتنگ ِ حقیقت زندگی ات که میشوی، سرگرم میکنی دلت را به خوشی هایی که حتی خودت هم نه سرش را میدانستی نه تهش را میدانی...

قصه اش را از بری... لحظه به لحظه اش را... حتی پایانش را...

اما تکرارش دورت میکند از هر چه سر در گمی و بلاتکلیفی هست...

اما به ته قصه که میرسی, حسرت دوری از آن حقیقت مطلق از یک طرف نفسهایت را به شماره می اندازد و قصه ی تکراری احساسات ِ سوخته ات از سوی دیگر


کی به خط آخر کتاب برسیم... خدا میداند... همان حقیقت ابدی...


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد