نا امیدی محض

سال هاست در انتظار روشنایی ِ خفته در تاریکی هستم

....

چشم بند ِ ظلمات به کناری رفت

من ماندم و امانت ِ دیگری در دست

در امانت امین نیستم ... هیچ وقت... هیچ وقت



حکایت از چه کنم؟!

شکایت از چه کنم؟!

که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زده‌ام.....




نظرات 2 + ارسال نظر
یکی در همین حوالی دوشنبه 8 خرداد 1391 ساعت 11:28 ب.ظ http://pixar.blogsky.com

دلیل این همه افسردگیت نمیدانم

مهسا پنج‌شنبه 11 خرداد 1391 ساعت 04:14 ب.ظ

....موافقم دوست عزیز.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد