سال هاست در انتظار روشنایی ِ خفته در تاریکی هستم
....
چشم بند ِ ظلمات به کناری رفت
من ماندم و امانت ِ دیگری در دست
در امانت امین نیستم ... هیچ وقت... هیچ وقت
حکایت از چه کنم؟!
شکایت از چه کنم؟!
که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زدهام.....
دلیل این همه افسردگیت نمیدانم
....موافقم دوست عزیز.
دلیل این همه افسردگیت نمیدانم
....موافقم دوست عزیز.