گریز...

زمین سپید است و راه دراز
قدم از قدم برداشتن کاری است پر مخاطره
اما نا گزیر آن که بماند در انجماد خواهد مرد
و
کس نمی داند یخ ِ زیر ِ پا دوام ِ وزن ِ تو را خواهد آورد یا نه
به زمین ِ یخ بسته نگاه می کنم
یخ ِ زیر ِ پا
گاهی شفاف است مثل ِ بلور
و گاه شیشه ای مات است
تصویر ِ او
او را که پیش از من می رود
با حسرت می نگرم
و با امید به آن که شاید
من هم گامی بردارم
بر جای پای مطمئن کسی که بی سقوط
پیش از من رفته است
اما
شاید آن جای پا تنها تحمل ِ یک بار رفتن را بیش تر نداشته باشد
و با این گام زیر ِ فشار ِ وزنم
آنی در هم بشکند... 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد