از باغ میبرند چراغانی ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند ...
سلام وبلاگ رمانتیکی داری
اگه خواستی لینک کن بعد اطلاع بده تالینکت کنم
منتظرما ااا
چه جوری لینکت کنم وقتی وبلاگتو برام نذاشتی؟!!!...
دمت گرم