کنار او قدم می زنی شانه به شانه. تمام وجودت گوش جان شده ، برای شنیدن حرفهای شیرینش (به تعبیر تو... ) سرما وگرما برایت مفهومی ندارد. وقتی کنار او هستی دلت می خواهد تمام جاده های دنیا سر راهت سبز شود و تا آخرین روز دنیا فقط با او قدم بزنی؛ همدلانه.
تا جایی که انتهایی برایش نیست. می خندی و احساس خوشبختی را با تمامی کم وکسری هایش ، در ذره ذره وجودت حس می کنی و از اینکه بخواهی تنها برای یک لحظه ؛ فقط برای چند ثانیه کوتاه ، تنها باشی و تمام جاده ها را با صدای قدمهای خودت طی کنی ، ترجیح می دهی هیچوقت نباشی و نه جاده ای در کار باشد و نه نگاهی منتظرت. لحظه به لحظه تمام این خاطرات شیرین ، به سرعت باد می گذرد ، بی آنکه تو حتی گذر آنها را متوجه شوی...
.
.
.
امروز از تمام آن سال ها و روزهای عاشقانه خیلی نمی گذرد، یادت هست؟ چقدر زود آن روزهای خاطره انگیز از تو دور شدند ، تویی که خودت را عاشق ترین عاشق ممکن ها و نا ممکن های هستی می پنداشتی؟ چقدر زود بین تو و خوشبختی هایت فاصله افتاد؟ این روز های سرد و خاکستری که از سر تکرار، هر ثانیه و هر ساعتش را از حفظی ، روی هر تکه از خوشی هایت پارچه ای سیاه به رنگ غم پهن کرده اند که تو حتی رغبتی به مرور کردن و یادآوری آنها نداری که تمام تلخی های امروز و از سر عادت شدن دیدار همان کسی که روزی با تمام وجودت به او دل بسته بودی و تمام دنیایت بود و بی او بهشت را هم نمی خواستی ، تمام این سردی ها ، بی کسی ها و بی پناهی ها چگونه بر سرت چون آوار ، هوار شد که تو حتی فرو ریختنشان را هم نفهمیدی... تو کجای این دایره تهی نشسته ای؟
نگاهی به پشت سرت بیانداز ، اینگونه نه، عمیق تر بنگر. تا خوشبختی فقط چند قدم مانده ، هنوز هم از آن روزهای زیبا خیلی فاصله نگرفتی ، فقط چند قدم به عقب برگرد. همه چیز ممکن است ، لحظه ها را دریاب...
این ها را به خودت می گویی اما هیچ نشانی از دل خوشی و امید نیست ، نگاه می کنی و می گذری ، می گذری و خود را در پشت خاطراتت جا می گذاری ، نگاه می کنی و می گذری و دلخوشی که از اکنون دلمرده گریخته ای...
.
.
.