قهرکردن...

 

 

 

 

 

 

 

قهرکردن یک‌جور ابزار است برای آدمی که فعلا نمی‌تواند ادامه دهد، حرف دارد ولی حرف‌زدنش نمی‌آید، شاید ترسیده باشد از بلندی ِ صدای کسی، 

شاید از این‌که چیزی بگوید اوضاع را بدتر کند

آن‌قدر که بعد نشود هیچ‌جور درستش کرد؛ جواب دارد، خوب و گزنده اش را هم حتی، 

 

شاید بلد نیست چطور می‌شود هم بغض کرد، هم گریست، هم حرف زد، هم منطق جملات را رعایت کرد و هم حرف دل را زد. 

 

 بلد نیست یک جور داد بزند که هم ناز کرده باشد، هم اخم کرده باشد، هم دل‌خوری از چشم‌هایش معلوم باشد، هم دوستت دارمش پیدا باشد. شاید ...


آدمی که قهر می‌کند، می‌داند که کلمه وقتی زخم شد و نشست درست کنار بغض دل‌گیر آدم، سخت بشود جبرانش کرد یا کم‌رنگش حتی، 

 

برای همین سکوت می‌کند و یک‌جایی برای خودش آرام

می‌گیرد، بی‌حرف، ترجیح می‌دهد که توی دلش حرف بزند، داد بکشد، حاضر جوابی هم بکند حتی، ولی آن بیرون کسی نشود.


آدم که قهر می‌کند یعنی دلش می‌خواهد فرصت بدهد به خودش و به آن دیگری که بعدتر کلماتی دیگر شاید پیدا کند که بشود مرهم این وقفه‌ی افتاده میان دوست‌داشتنش و حضورش.


آدمی که قهر می‌کند به یک خاک‌ریز، یک سنگر، یک سپر نیاز دارد که کمی آرام بگیرد، که کمی احساس امنیت کند، که دوباره بشود که چشم باز کند و بخندد و بگوید سلام.

 
اگر این‌ها نبود که صدایش را می‌انداخت پس ِ سرش، با هرچه بلد بود و نبود می‌گزید و می‌رفت.

 آدمی که بی‌صدا قهر می‌کند٬ می‌خواهد که بماند، که دوباره بخواهد، که دوباره خواسته شود وگرنه که رفتن را بلد است، 

 

خوب هم می‌داند که از کدام راه برود که پشت ِ سرش هیچ نماند، هیچ نبیند.



همین! 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد